روز پرکاری داشتیم. مدیرعامل شرکت سرمایه گذاری تامین اجتماعی نشست مطبوعاتی داشت. بچه های سرویس قرار مصاحبه گذاشته بودند، ارتش مانور برگزار می کرد و احمدی نژاد عازم حج بود. ساعت حدود 12 رسیدم دفتر روزنامه. کم کم بچه ها هم آمدند. آمدنشان یعنی کار مضاعف در تنظیم خبر. همه مشغول بودیم. ساعت یک نوبت به خبر خودم رسید. در حال پیاده کردن مصاحبه، به اپراتور می گویم خبرها را بلند بخواند که هر کدام مهم بود، پرینت بگیرد. چند خبر را خواند تا رسید به این خبر: "لحظاتی پیش یک فروند هواپیمای سی130 متعلق به ارتش در حوالی تهران سقوط کرد." ناخودآگاه گفتم خدارو شکر مسافر نداشتیم. به کارم ادامه می دهم. تلفن سرویس زنگ می زند و می گویند با تو کار دارد. جواب می دهم. خانم میرمطهری است از بچه های قبلی عصراقتصاد. می پرسد اسم تو در لیست پرواز بوده؟ مسخره اش می کنم و می گویم دهاتی سی130 هواپیمای باریه، تازه مال ارتش بوده من که نظامی نیستم. خیلی جدی می گوید هواپیما بچه های خبرنگارو می برده جنوب. یکی همنام تو هم در لیسته که ما فکر کردیم تویی...به اپراتور می گویم همه خبرهای سقوط را بخواند. بر اثر سقوط هواپیمای حامل خبرنگاران در منطقه ای مسکونی در تهران... تمامی سرنشینان... اسامی تعدادی از مسافرین...می خواند من هر لحظه تیشتر می ترسم. تازه یادم افتاده که صادق خبرنگار حوزه نظامی است، که چند روز پیش گفته بود عازم ماموریت است، که خبرنگار فارس است که اول خبر را پخش کرده. بال بال می زنم که خبرهای بیشتری بگیرم. جرات ندارم به خانه اشان زنگ بزنم. با خبرگزاری تماس می گیرم یک بند اشغال است. با هرکس از فامیل که به ذهنم می رسد تماس میگیرم، هیچکس جواب نمی دهد. عاقبت با خانه تماس می گیرم. مادر که گوشی را برمی دارد، ازش می خواهم برای حال و احوال با خانه عمو تماس بگیرد، می پرسد چرا، طفره می روم. اصرار که می کند می گویم. گریه می کند و آنقدر سوزناک که بغض مرا هم می ترکاند...
سومین سالگرد سقوط هواپیما رسید. در این حادثه هم، هیچکس مقصر شناخته نشد و این پرونده هم رفت در کنار باقی قضایایی که شاید تاریخ روزی ازشان رمز گشایی کند.
داغ دوستان و همکارانمان هنوز تازه است و یادشان هنوز زنده. کاری نمی شود کرد. روزگار چنین تقدیر کرده که همیشه داغ روزنامه ای یا روزنامه نگاری بر دل اهالی این سرزمین باشد. فقط شاید بتوان فاتحه ای نثارشان کرد...

