شلیک به اصلاحات

سال 78 سال عجیبی بود هم برای من به لحاظ شخصی و هم برای کشور از نظر سیاسی. اردیبهشت ماه بود که خبر خودکشی سعید امامی را در صبح امروز دیدم. به مقتضی سن و شرایط علاقه عجیبی به سیستم های اطلاعاتی داشتم و این خبر داغ ترین خبری بود که یک بچه دبیرستانی از اخبار سیاسی می فهمید. از آن روز شدم مشتری ثابت صبح امروز به یک روز تاخیر به شهرکرد می رسید...

تابستان 78 کوی دانشگاه را که به خاک و خون کشیدند من کنکور داشتم، بیشتر از آنکه تست بزنم دنبال خبرهای تهران بودم. بر بخت بد لعنت می فرستادم که درست در مهمترین سال های سنم، حکمی اداری خانواده و مرا از پایتخت رانده...

شهریور من دانشجوی الکترونیک ساکن اصفهان شدم و مرحوم پدر مدیرکل صداوسیمای سیستان و بلوچستان (روزی خواهم نوشت که رییس فعلی مجلس، وزیر سابق کشور، رییس فعلی سازمان و مابقی اصولگرایان چه بر سرش آوردند وقتی چندصد میلیون اختلاس را کشف کرد). 

دوری از خانواده و اولین تجربه های استقلال، اولین تمایلات عاشقانه، اولین تنگناهای مالی، اولین تحلیل های سیاسی در جمع هم سن و سال ها همه و همه می آمیخت با غرور دانشجو بودن در آن سال ها...

سعید حجاریان دیگر استاد بی کرسی من بود. صبح امروز کتاب و آفتاب امروز جزوه عمل سیاسی ام بود و بازهم بجای درس خواندن سفرهای پیاپی به تهران به دو منظور...

سر مست پیروزی در انتخابات مجلس ششم بودم(بودیم). انگار که سال ها مبارزه به نتیجه رسیده باشد. حالا حجاریان تئوریسین و مغز اصلاحات بود و من فکر می کردم محور همه اتفاقات او و روزنامه اش است( انصافا هم خیلی بی راه نبود)...

می خواستیم با پسرعمویم که دانشجو بود و ساکن اصفهان برویم جنوب. آن موقع  هنوز ناممان راهیان نور نبود. قرار بود برویم محل کشته شدن بهترین های این مملکت را ببینیم. پس چند روزی اصفهان ماندم. اصفهان یرای من یعنی بین راه، نه خوابگاه که 50کلیومتر جنوبش بود و نه خانه خاله و عمه که 600کلیومتر شمالش بود. یعنی بین راه که نمی دانی چه باید بکنی...

فریاد زد رفیقت را کشتند. از بس از سعید و روزنامه اش گفته بودم، همه حساسیت پیدا کرده بودند و اینگونه آزار می دادند. با این حال آمدم داخل. رادیو را روشن کردم. خبر اولش را خوانده بود. خبر دومش درباره سفیر یک قبرستانی بود که یادم نیست. خبر سومش هم خیلی شل و ول بود. در خبر چهارم گفت عضو شورای شهر تهران هدف سوقصد قرار گرفت...

از آن روزها خیلی گذشته. حجاریان مرد و زنده شد. نفس های اصلاحات اما اول به شماره افتاد و بعد دیگر درنیامد... 

هنوز هم حرامزادگانی که دستور دادند و حرامزادگانی که ترور کردند، راست راست می گردند و در میان ما زندگی می کنند. اینان هنوز هم می توانند زندگی را برای ما سخت کنند.

کورسو

سال 87 با یاس نا امیدی شروع شد و یازده ماه و چند روز هم ادامه یافت. عرصه فرهنگ تعطیل، اقتصاد بحرانی، سیاست جنجالی و اجتماع وازده بود. فقط این روزهای آخر سال دو اتفاق کمی به آینده امیدوارم کرده: حذف لایحه هدفمند کردن یارانه ها و اعلام آمادگی مهندس موسوی برای رقابت در انتخابات آینده ریاست جمهوری

درباره اولی حرف های زیادی زده شده. هدفمند کردن یارانه ها بر خلاف اسم جذابش یک معنی بیشتر ندارد و آن هم وارد کردن شوک به اقتصاد نزار و رو به موت ایران است. استدلال این است که وقتی بهره وری منابع بسیار پایین است، وقتی بخش خصوصی در مضیقه و فشار است، وقتی بازارهای مالی شفاف نیست و در یک کلام نمی توان اقتصاد را مدیریت کرد ایجاد شوک تنها و تنها به بالا رفتن هزینه زندگی منجر می شود و به تورم دامن می زند. تورم در ادبیات اقتصادی یعنی مالیاتی که فقرا و به نفع اغنیا می پردازند و جالب آنکه نه یکبار که چندین بار هم در کشور تجربه شده و همواره هم نتیجه معکوس داشته. در دولت اول هاشمی قیمت ارز با این توجیه که صادرات را از رونق انداخته و بنگاه ها را به دلار ارزان و یامفت عادت داده افزایش یافت اما به قول معروف سرک انگبین صفرا فزود  و نتیجه اش شد تورم 40 درصدی و رکود و در نهایت شورش های اجتماعی (مشهد. اسلامشهر. قزوین و ...) اینبار اما شوک درمانی توسط کسانی تجویز و توصیه می شد که همواره دم از عدالت می زدند و حتی با افزایش ده تومانی قیمت بنزین مخالف بودند (تثبیت قیمت ها در مجلس هفتم). هرچه که بود داعیه داران عدالت تا منتها علیه سرمایه داری پیش رفتند و به کارهایی توصیه کردند که نظریه پردازانش را هم می ترساند و در هیچ جا تجربه نشده بود( افزایش 400درصدی قیمت بنزین)...  حذف طرح دولت از لایحه بودجه سال آینده با هر منطقی که انجام شد، ارزشمند بود و نشان داد هنوز عقلانیت کاملا از فضای تصمیم گیری کشور رخت برنبسته.

درباره دومی هم مهم نتیجه ای که رقم می خورد نیست. مهم آن است که گفتمانی فرصت ترویج و تبلیغ می یابد که همواره در معرض اتهام بوده و داعیه دارانش کمتر فرصت دفاع داشته اند. واقعیت آن است که دهه اول بعد از انقلاب 57 چه بخواهیم و چه نخواهیم هم درخشانترین دوران حیات این نظام است و هم پر ابهام ترین آن. درخشان از آن جهت که از معدود دفعاتی بود که مردم احساس کردند "ملت" اند و نظرشان برای اداره کشور مهم است، درخشان از آن جهت که جو غالب، دریوزگی و بی اعتمادی و بی اخلاقی نبود. این دوره مبهم هم هست؛ از حمله به سفارت آمریکا و سقوط دولت موقت گرفته تا ادامه جنگ و اعدام مجاهدین خلق و قضایای آیت الله منتظری و غیره.

 مهندس موسوی همچون بند قانون اساسی قلم گرفته شد و تا امروز فرصت نیافت (یا نخواست) از خوب و بد دورانش و ضعف و قوت خود و مدیرانش بگوید. اینک اما این فرصت پدید آمده و امکان محک خوردن آن تفکرات و تصورات فراهم آمده. شاید نخست وزیر بتواند ثابت کند که اخلاق و رفاه، عزت و مسالمت، حق طلبی و صلح، دانش و آرامش و دین و دنیا را می توان با هم داشت. که اگر نتواند تکلیف من و امثال من هم با خودمان و دیگران روشن خواهد شد.   

 

گزارش اقلیت

 اینجا سینما آزادیست. کسانی که چند سال بزرگتر از من اند، "پری" مهرجویی را اینجا دیده اند. شلوغ است به مناسبت برگزاری جشنواره فیلم شهر. بلیت هایمان دستمان است. دو سه دقیقه دیر رسیده ایم. متصدی می گوید اووووو وه نیم ساعته شروع شده! مانده ایم که بالا برویم یا نه. یکی از " پری"ان بلیت را از دستم قاپ می زند: میشه بدین من برم؟ نگاهش می کنم و بلیت را از دستش می گیرم. نمی توانم هیچ بگویم. نمی دانم به متصدی چه می گوید که بلیتی بهش می دهد. دخترک می دود به سمت پله های برقی.

می رسیم طبقه سوم. غلغله است. اول فکر می کنم هنوز کسی را به سالن راه نداده اند،با خیال راحت گوشه ای می ایستیم. جوانی بی سیم به دست می آید وسط جمعیت و می گوید برای چه جمع شده اید؟ فیلم شروع شده. جمعیت داد می زند و جیغ می کشد: مگه ما مسخره ایم. آقا بلیت داریم. چرا بیش از ظرفیت بلیت داده اید. معطل شده ام... جوان خود را خلاص می کند و می رود. جلوی در سالن شلوغ می شود. لای در باز شده و همه همدیگر را هل می دهند که برسند جلوی صف 10 شاخه.

باز کسی بیسیم به دست می آید و اینبار داد می زند: بابا تقصیر ما نیست هرکس دست چند نفر را گرفته و با خود به سالن آورده بیخود معطل نشوید. بازهم اعتراض. کسی می گوید برویم پیش مدیریت مشکلمان را حل کنند. دیگری می گوید باید اکران مجدد بشود و ...

ساعت هفت و نیم است و واقعا نیم ساعتی از فیلم گذشته. راه می افتیم طرف پایین. هر چه چشم می چرخانم دختر قاپ زن را نمی بینم.حتما دارد "درباره الی"را می بیند...

از این روزهای درخشان، خیلی درخشان

گاه زبان آدم عجیب قفل می شود. حرف از درونت می جوشد، از پایین ترین لایه های دلت، از اعماق وجودت. اما به زبان که می رسد فکر می کنی که چه فایده، اینهمه گفته ام و اند. اگر قرار بود فایده داشته باشد، تا الان داشت.

گاه می خواهی بگویی: آقایی که هر چه تخلف و تقلب دیده ای در این سال ها، به بهانه مصلحت سکوت کرده ای، این توجیه خوبی نیست. گاه می خواهی بگویی آقایانی که یقه می درانید برای اشتباهات حریف، مواظب خودتان و غضنفرهای دور و برتان باشید. یا بگویی آقای بزرگ و خیلی بزرگ و بازهم بزرگتر چطور حاضر شدی با یکی از ناسالم ترین و بدنام ترین مدیران منصوب خودت به سفر بروی و باز هم از لزوم ایجاد فضای تفاهم سخن بگویی. بگویی مشکل ما وزارتخانه حقوق بشر نیست. بگویی درد ما دفن کردن چارپاره استخوان در وسط دانشگاه نیست. بگویی مسئله ما سقوط بورس لندن یا نقض حریم هوایی لبنان یا هزار کوفت و زهرمار دیگر دنیا نیست...

گاه دردت می گیرد از اینکه دوستانت، بهترین هایشان تشویقت می کنند که بروی "از این مملکت". می سوزی وقتی که می گویند خودت را به جایی (همین ادارات محترم) بند کن و اصرار می کنند و اصرار.

گاه برایت سئوال می شود که چند سال پیش چه بیشتر داشتیم که خوش تر بودیم، صمیمی تر بودیم، مفیدتر بودیم و اصلا همه چیز خوب تر بود یا حداقل اینهمه آشکار و واضح و عیان کثافت نبود...

 

ارتفاع پست، خیلی پست

معرفی کتاب بیست ساله ها

نگاهی به کتاب ساسالوسی با من می رقصی؟

 

برای بیست ساله­های امروز، نام مجاهدین خلق معنی خاصی ندارد و حداکثر آن­ها را گروهی مخالف مسلح نظام سیاسی ایران می­دانند. اما بخش بزرگی از زندگی جوانان بیست- سی سال پیش، متاثر از این نام بود. در فاصله پیروزی انقلاب تا اواخر دهه شصت، تقریبا هیچ جوانی نبود که نسبتی با سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین نداشته باشد. این نسبت یا دوستی بود یا دشمنی.

سازمان مجاهدین، نام یک سازمان مبارز سیاسی، نظامی بود که با هدف سرنگونی رژیم پهلوی در سال 1344 تاسیس شد و با آنکه تشکیلاتی مخفی داشت اما به سرعت توانست از میان جوانان، هوادار جذب کند. پایه­گذاران سازمان، خواستگاه و گرایشات مذهبی داشتند اما آن روزها، مبارزه مسلحانه با گرایشات چپی و مارکسیستی عجین شده و تب چپ­­گرایی از آمریکای جنوبی تا آسیا شرقی بالا گرفته بود. پس از دستگیری رهبران این جریان سیاسی در سال 1350 و طی فعل و انفعالاتی کمابیش پیچیده، سازمان مجاهدین تغییر ایدئولوژی داد و خود را سازمانی مارکسیستی نامید. به این ترتیب بین اعضای مذهبی و مارکسیست­ها اختلاف افتاد که به ترور و حذف فیزیکی مخالفان ایدئولوژی جدید منجر شد.

با پیروزی انقلاب، سازمان تجدید حیات پیدا کرد و مسعود رجوی در راس آن قرار گرفت. در این زمان تفکر سازمان مخلوطی از آرمان­خواهی چپ، عدالت­طلبی مذهبی، قدرت­دوستی لیبرالیستی و... بود و از این­رو، جریانات مذهبی آن را سازمانی التقاطی می­خواندند. هر چه که بود، سازمان مجاهدین، باز به سازمانی مهم بدل شده بود که جوانان بیشماری را جذب کرده بود. عده­ای از جوانان انقلابی حول حزب­جمهوری­اسلامی و عده­ای دیگر حول مجاهدین سازمان یافتند تا حوادث خونین سال­های 59 و 60 رقم بخورد؛ چه آنکه مسعود رجوی با آگاهی از میزان محبوبیتش، دستور مبارزه مسلحانه را صادر کرده بود.

ترورهای کور و هدفمند مجاهدین، که حال به واسطه عملکردشان منافقین خوانده می­شدند، آنان را به دشمنان شماره یک مردم و نظام تبدیل کرد. فرار رجوی و برخی دیگر از سران منافقین و پناه بردنشان به کشوری که در حال جنگ با ایران بود، به خوبی چهره مسعود (که استاد مظلوم­نمایی و هوچی­گری بود) و دیگر رهبران سازمان مجاهدین خلق را آشکار کرد.

***

قهرمان بدمینتون زنان ایران در زمان شاه و اولین قهرمان زن پس از انقلاب. این افتخارات برای عمری زندگی بی­دغدغه کافیست. اما صاحب این عناوین از فقر، جهل و بی­عدالتی متنفر بود و در جستجوی راهی برای مبارزه با این مصائب. او در هجده سالگی با سازمان مجاهدین خلق آشنا می­شود و حرف­های ایشان را با آرمان­هایش همخوان می­بیند. این حرف­ها چنان برایش جذاب است که متارکه می­کند و قدم در راه آرزوهایش می­گذارد. آنگونه که  پیداست، به عضویت رسمی سازمان درنمی­آید، اما همواره با عده­ای از اعضا در ارتباط بوده است. بعد از انقلاب نیز این ارتباط حفظ می­شود، اما رفعت یزدان­پناه، هیچ­گاه فرصت طرح سئوالاتش از سران سازمان را نمی­یابد. بعد از حوادث سال60 و (ظاهرا) به جرم پناه دادن به یکی از رهبران رده بالای سازمان مجاهدین که در عملیاتی خراب­کارانه زخمی شده، دستگیر و روانه اوین می­شود... او هنوز در جستجوی فرصتی برای پرسش از سازمان است، پس با پنج دخترش به ترکیه می­رود تا مجاهدین را بیابد. از ترکیه وارد کردستان عراق می­شود. مدتی میان سرزمین­های در تصرف طالبانی­ها و بارزانی­ها سرگردان می­شود. سه دخترش را گم می­کند و دست آخر گرفتار زندان­های صدام می­شود. اینجاست که درمی­یابد مجاهدین، نه مبارزانی راستین که خائنانی ترسویند.

"ساسالوسی با من می­رقصی؟" عنوانی است که نویسنده برای خاطراتش انتخاب کرده. کتاب از روزهای کودکی خانم یزدان­پرست در مسجدسلیمان آغاز می­شود و از همان ابتدا می­بینیم که چگونه از تفاوت محله انگلیسی­های ساکن شهر و مردمان معمولی دل­آزرده است. بیان خاطرات با فلاش­بک­های متعدد همراه است و خواننده باید قطعات مختلف زندگی این زن را کنار هم بگذارد تا حوادث پیش آمده را درک کند. البته با ابهامات بیشماری نیز روبروییم. اینکه دقیقا کی دستگیر می­شود، چه مدت در زندان بوده، کی دوباره ازدواج می­کند، چگونه با پنج دختر قد و نیم­قد از مرز خارج می­شود و...

آنچه واضح است اما، ایمان و تعهد این زن است به اعتقادش. ترورهای متعدد، زندان اوین و لو رفتن توسط همقاطاران، پناه بردن به صدام، تنها گذاشتنش در ترکیه و کردستان و چندین و چند اتفاق دیگر، هیچکدام او را از تلاش برای رسیدن و یافتن باز نمی­دارد. او در زندان­های صدام و با دیدن وضعیت زندانیان ایرانی، کم­کم به حقانیت و راستگویی سازمان شک می­کند و وقتی شکش به یقین تبدیل می­شود، دیگر به هیچ قیمتی حاضر نیست خود را از آنان بداند پس با همه ترسی که داشته، بازگشت به ایران را بر پیوستن به مجاهدین خلق ترجیح می­دهد. این خاطرات مهم است از آن­رو که به یکی از مهم­ترین فرازهای تاریخ معاصر ایران اختصاص دارد. زمانی که آسمان حقیقت چنان غبارآلود بود که هزاران جوان آرمان­خواه، به دام سازمان افتادند. این خاطرات مهم است چون نشان می­دهد چگونه دل­سپردگی و سرسپردگی آینده را ویران می­کند و مهم است از آن جهت که می­گوید راه برگشت همیشه بازست.

این کتاب به همت انتشارات کویر و با قیمت 2900 تومان چاپ شده­است.