استاده ایم هنوز

«استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم» این جملات سیدمحمد خاتمی در بهار 80، نوید روزهای خوشی را می داد؛ روزهایی که بتواند داغ ها را التیام دهد. آن روزها احزاب حامی خاتمی می گفتند اگر قرار باشد خاتمی و جبهه دوم خرداد ضعیف عمل کنند، او برای ریاست جمهوری کاندیدا نشود بهتر است. وقتی خاتمی آن طور اعلام کرد که می آید، خیالمان راحت شد که این بار قرار است رئیس جمهور داشته باشیم. حتما خیالمان راحت شده بود که خاتمی را برای بار دوم و با آرای بیشتری راهی پاستور کردیم اما زهی خیال باطل. از همین جا بی خیال شدیم و گفتیم ما کار خودمان را کرده ایم حالا نوبت دولت مردان است. قهر کردیم و بی تفاوت شدیم. همین هم شد که دو سه سال بعد، جناح راست یا محافظه کاران، اسمشان را تغییر دادند و به وعده «آبادگری» شورای شهر را گرفتند.

ما اولین نهاد انتخابی را از دست دادیم اما ککمان هم نگزید. گفتیم حالا دولت مردان حواسشان را بیشتر جمع می کنند؛ حواسمان نبود که همه قدرت در دست دولت مردان نیست و سایه ها دارند جان می گیرند. حواسمان نبود و دولت مردانمان هم خوش خیال بودند که با تحصن، آب رفته به جوی بازمی گردد. دومین نهاد انتخابی را هم واگذار کردیم. ناامید شدیم. بی حواسی و خوش خیالی و نومیدی جای خود را به بدگمانی و اتهام داد تا در انتخابات ریاست جمهوری رای هامان بین چهار پنج نفر پخش شود.

میانه دهه هشتاد بود که ظرف یک هفته تصمیم گرفتیم چهره ای که چند سال قبل نابودش کرده بودیم را بازسازی کنیم و برایش رای جمع کنیم. ناگهان هاشمی شد ناجی اصلاحات. قرار بود با برچسب «2005» او را از رقیبش ارجح نشان دهیم. نشد و شهردار تهران به پاستور رفت. چه درست گفت که «راست از دنده چپ برخاست». چاره ای نبود غیر از تحمل تندباد مهرورزی. تندبادی که ثمره اش تحقیر داخلی بود و دشمن تراشی خارجی. تورم و نقدینگی. رکود، خمودی و...

پایان دهه هشتاد که رسید حواسمان خوب جمع شده بود. فهمیده بودیم که معنی مدارا چیست، چه باید کرد و که را باید برگزید و چگونه باید پای انتخاب خود ایستاد. حواسمان به اشباح و سایه ها هم بود. می دانستیم غولی که قصه اش را حاج کاظم تعریف می کرد این بار لب مرز نیست، داخل شهر است. فهمیده بودیم که مرد می خواهد این میدان. دانسته بودیم که برای مبارزه با نقش مار، عصای موسوی احتیاج است. هم ما و هم انتخابمان مردانه ایستادیم تا دهه ای که با امید اصلاح آغاز شد با همین امید تمام شود؛ گیرم سخت تر و پرهزینه تر...  

تیم نونهالان حریف

مسابقه سختی است اما ما،زمین را ترک نکردیم؛ حتی وقتی فهمیدیم داور هم با حریف است، با آنکه می­دانستیم کار خیلی سختی است، ماندیم در میدان. حریف خیلی قدر است، مخوف، مسلط، دارا و ثروتمند. دستش باز است برای خرید بازیکن داخلی و خارجی، پول می دهد و امکانات؛ از ساندیس بگیر تا موتور، از موتور بگیر تا کارخانه و خانه. حریف مسلط است و توانسته کاپیتان ما را از دور خارج کند. حریف مخوف است، حتی می داند بازیکنان ما در ایمیل هایشان چه می نویسند یا در خیالشان چه می گذرد. حریف، گزارشگرانی دارد که بازی را به نفعش گزارش می کنند و...

انصافا مسابقه سختی است و وقتی به این حریف مهیب نگاه می کنی، امید پیروزی جایش را به ترس و واهمه می دهد. اما این ها ظاهر قضیه است؛ حریف تازگی ها بازیکنان 12 ساله و 13 ساله اش را وارد میدان کرده؛ نیروهایی که به اقتضای سن شان عاشق داد زدن و تکل جفت پا رفتن اند. بچه هایی که موهای صورتشان تازه روییده و معلوم نیست بالغ هم شده باشند. حریف زرنگ است می گوید برای تمرین و آمادگی تیم نونهالانش را به میدان فرستاده اما کیست که نداند حریف نیروی عملیاتی کم آورده و این همه توانش در میدان مسابقه است.

مسابقه سختی است به خصوص وقتی نه می توانی سکوت کنی که بچه های 12 ساله بر گرده ات بنشینند، نه می توانی داد بزنی چون می ترسی خودشان را خیس کنند. مسابقه سختی است.