تکذیب و توهم

بعد از شانزده شماره، برای اولین بار یک گفت­وگو شنونده مطالب درج شده در نسیم بیداری را تکذیب کرد. این که می گویم اولین بار، منظورم این نیست که تا به حال هیچ اعتراضی نداشتیم؛ به دلایل مختلف گاه اعتراض داشتیم گرچه از تعداد انگشتان دست فراتر نرفت. همین اعتراض های محدود هم دو دلیل عمده داشت: یا در هماهنگی خبرنگار و شخص مشکلی وجود داشت و یا مصاحبه شونده، بر خلاف قول و قرار اولیه متن اصلاح شده را دیر به دست ما رساند.

عقیده شخصی من این است که خبرنگار نباید متن گفت و گو را به مصاحبه شونده بدهد؛ به این دلیل مشخص که در تمامی موارد و مخصوصا در مصاحبه های سیاسی، مصاحبه شونده متن را تغییر می دهد و روح گفت و گو و حرف های اساسی اش را از بین می برد. با این حال و از آن جا که نمی خواستم با تکذیب و ادعای تحریف مواجه شویم، خبرنگاران را مخیر به این کار کردم به شرط آن که در صورت حذف حرف های اساسی طرف، مصاحبه را از کنداکتور حذف کنم. به هر حال تا قبل از تکذیب خانم هاشمی، هیچ باری اتفاق نیفتاد که مصاحبه شونده ای، اعتراض خود را علنی کند. موضع رسمی نسیم بیداری در سایت مجله درج شده و من آن پاسخ را کافی می دانم اما یادداشت دکتر شکوری راد در سایت شان درباره گفت و گو با نسیم بیداری، گرچه خیلی هوشمندانه و متین بود، مرا وادار به یادآوری چند نکته می کند:

1-     اینکه هنوز عده ای از بزرگان و فعالان سیاسی اصلاح طلب حاضر به گفت و گو هستند، جای تقدیر و تشکر دارد. متاسفانه اپیدمی توهم در حال فراگیر شدن است و عده ای از این دوستان گمان می کنند شکستن سکوت شان، در جامعه یک سونامی ایجاد می کند. در چنین فضایی باید دست کسانی که حاضرند وقت بگذارند و مصاحبه کنند، بوسید.

2-     علی اغلب کسانی که حاضر به گفت و گو می شوند، مایلند با خبرنگاران آشنا طرف باشند. خبرنگار هم این فرصت را غینمت می داند و هر مطلبی را که حس کند ممکن است مصاحبه شونده را ناراحت کند، حذف می کند. اگر دقت کنید این روزها خبرنگارها کمتر حاضرند گفت و گوی چالشی بگیرند، چون ممکن است کلا فرصت از دستشان برود. این خودسانسوری، حتی به تیتر هم تسری پیدا می کند و اغلب مطالب، تیتری خنثی دارد. از آنجا که انتخاب تیتر را مانند انتخاب دکور برای فروش کالا می دانم، فکر می کنم این حوزه کاملا مربوط و متعلق به نشریه و مدیران آن است.

3-     همان طور که دکتر شکوری هم اشاره کرده اند، در حوزه مربوط به رهبری، شرط لازم درج مطلب، عدم توهین است. اما شرط کافی، حفظ شأن این جایگاه است. ممکن است عده ای این روش را بپسندند و عده ای دیگر هم آن را نپسندند. ممکن است عده ای فراست آن را داشته باشند که متوجه شوند این استراتژی به بقای ما کمک کرده و ممکن است عده ای خام انگارانه، مجله را سوپاپ اطمینان و... قلمداد کنند. به هر حال این استراتژی را از آنجا که محرمانه و خاص هم نبوده، به اغلب مصاحبه شوندگان اطلاع داده­ایم. ضمن آن که به جز یک مورد (خانم هاشمی و البته به اشتباه) تعابیر و لغات استفاده شده توسط گوینده، تغییر نکرده است.

4-     اگر دروغ گفتن، خیانت است، نگفتن همه حقیقت، جنایت است. همان قدر که قرار نیست کسی را تحقیر کنیم، قرار هم نیست کسی را تطهیر کنیم. از کسی که مظلوم واقع شده، دفاع می کنیم و اشکالات همو را هم می گوییم. اگر تصور چاپ رپرتاژآگهی برای سیاستمداران و جریان های سیاسی، اصلاح شود احتمالا خیلی از مسائل حل می شود. از جمله آن که از یک ماه نامه توقع نمی رود سه روز بعد از انتشار، تکذیبه ای را منتشر کند!

اعتدال در اغما

شماره شانزدهم نسیم بیداری، به نظرم بیشتر به سمت پختگی رفته؛ پرونده ای برای آقای هاشمی که نه او را تماما ستایش می کند و نه تماما سرزنش. پرونده هاشمی دهه ۸۰ این گونه باز می شود: در دهه چهارم انقلاب، سخن گفتن از لزوم نگه داشتن حرمت بزرگان نظام، کمی عجیب به نظر می­رسد. عجیب­تر این که باید به پاسداشت حرمت هاشمی­رفسنجانی توصیه کرد. آیت­الله که در دهه شصت و زیر سایه امام خمینی، قد می­کشید، در دهه هفتاد قدرتمندترین مرد ایران بود؛ اما از اعتدال خارج شد و نتیجه­اش را در دوران اصلاحات دید. اصلاح­طلبان هم در نقد هاشمی، جانب اعتدال را نگه نداشتند. بازی روزگار اما آنان را محتاج سردار سازندگی کرد گرچه خیلی­ها هنوز هجمه به هاشمی را از یاد نبرده بودند و این پیوند را دروغین می­پنداشتند. اتفاق مزه کرد و نو آمده­ها، که گمان می­بردند با نقد و حمله و بعد تخریب، بر خوان قدرت نشسته­اند، راه را ادامه دادند. آنان نیز از اعتدال خارج شده­اند و به تجربه می­توان گفت، روزگار به آنان نیز درس خواهد داد...   

فرار سیمین از نادر

شرایط آن قدر شخمی شده که دو فیلم سینمایی شده اند نماینده دو جریان سیاسی و فرهنگی در کشور؛ حمایت از اخراجی ها نشانه اصولگرایی و حمایت از جدایی نادر از سیمین، نشانه اصلاح طلبی است. در این فضا، کیهان و پنجره و رجانیوز و جهان نیوز و... فرهادی را مسئله دار و فیلمش را سیاه می خوانند، جایزه های بین المللی اش را نشانه حمایت غرب از جریان فتنه می دانند و جوایز داخلی اش را به جریان خزنده نفوذی در دولت اصولگرا منتسب می کنند.

 در این شرایط برای این که با  این تحلیل های بندتنبانی همسو تلقی نشد، باید برای فرهادی هورا کشید. انصافا هورا هم دارد؛ داستان درست است، تدوین حرف ندارد، بازی ها درخشان است، دوربین حرکت اضافه ندارد، موسیقی در جان فیلم نشسته و در یک کلام کارگردانی فوق العاده و حرفه ای است.

فرهادی به خوبی نشان داده که وقتی دروغ اپیدمی شود، چگونه دامنگیر می شود، زندگی را می بلعد و همه ناچارند که با آن همراهی کنند. او نشان می دهد چطور اخلاق دارد در این جامعه سقوط می کند و چطور بچه ها، خواه ناخواه دروغگو بار می آیند. همه چیزی هم که فرهادی نشان داده درست است. شرایط فعلی ما همین است اما من یک سئوال اساسی یا یک مشکل اساسی دارم؛ باید بگذاریم و برویم؟ حق طبیعی هر کسی است که هرجا که می خواهد زندگی کند، اما این باتلاقی که برای من باقی می ماند، حاصل دست و پازدن آنها نیست؟ شرایط بد کشوری که همه داعیه عشقش را داریم، با رفتن بهتر می شود؟ دروغ و تقلب و فساد، فقط و فقط از بالا به جامعه رسوب کرده؟ ما هیچ نقشی در بزرگ شدن این چاه ویل نداریم؟

فرهادی زیرکی کرده که دوربینش همراه نادر و سیمین از دادگاه بیرون می آید تا ما در خماری انتخاب ترمه بمانیم، اما زیرکی بیشترش این است که تو را مطمئن می کند که دخترک، مادر و مهاجرت را انتخاب می کند.

فیلم فرهادی درست است اما به نظرم پیام خوبی ندارد؛ این که باید از این منجلاب فرار کنی، چاره مشکلات ما نیست.