تجربه لذت بخش یک گفت و گو
گفت و گو با رضا امیرخانی یکی از لذت بخش ترین کارهای چند سال اخیرم بود به دو دلیل؛ اینکه خودش مشتاق بود حرف های «جنس دیگر»ش را بزند و دوم اینکه زمینه سیاسی فرهنگی مجله، دستم را باز می گذاشت برای راحت حرف زدن. هرچه فکر کردم، دیدم برای پرونده عنوانی برازنده تر از «تویسنده نگران» نیست به این اعتبار: کیست این روزها که نگران نباشد؟ گرانی، نگرانمان کرده که سر ماه را به تهش برسانیم، اخبار حوادث بزرگ و کوچک نگران کوچه و خیابانمان کرده و خبرهای سیاسی، نگران آینده مان. اما نگرانی را به خودی خود فضیلتی نیست، آن چه به دغدغه ها فضیلت می دهد و به آدم ها مرتبت، عملی است که انجام می دهند برای کاستن از حجم نگرانی. کدام روشنفکری را می شناسید که این روزها نگران نباشد؟ اما چند روشنفکر می توان یافت که نگرانی هایش، وزنه پای خلاقیتش نشده باشد و حوصله کار کردن داشته باشد؟ چند نفر حاضرند در فضای چنین پرغبار، از «حقایق مکتوم» بگویند؟ پاسخ به این سئوالات، قطعا جواب بلندبالایی ندارد. در فهرست کوتاهی هم که تهیه می شود، حتما یکی از نام ها، رضا امیرخانی خواهد بود. باید از این جهت او را ستود که بی ملاحظه، هرگاه نگران شده دست به قلم برده و نوشته؛ حتی در سال 88، حتی در سال 89 و حتی در سال 90. امیرخانی نویسنده نگران نسل انقلاب است.
بعد هم در مقدمه گفت و گو با او نوشتم: «همین ابتدا بگویم که اگر مشتاق یک گفت وگوی ادبی هستید، این متن را نخوانید. گفت وگو یا بهتر بگویم این گپ، از نویسندگی و دغدغه های نوشتن شروع شد، با جریان های ادبی پیش و پس از انقلاب ادامه یافت و به تاثیر فضای سیاسی بر کار نوشتن منتهی شد. بهانه گفت وگو کتاب آخر امیرخانی، سفرنامه افغانستانش بود و طبیعی بود که وارد بحث شخصیت پردازی و منطق روایی داستان نشویم. نگران بودم که نویسنده، آن هم در این شرایط سیاسی، حاضر است از دنیای ادبیات خارج شود و از تاثیر یاس بر نوشتن بگوید یا نه؟ اما امیرخانی را مشتاق یافتم. قرار گذاشتیم من بی واهمه بپرسم و او بدون ملاحظه جواب دهد، بعد حک و اصلاح کنیم. نیمی از قرارمان اما عملی شد؛ من بدون واهمه و او بدون ملاحظه وارد بحث شدیم. بعد من دلم نیامد چیزی را حذف کنم و او نخواست خود را سانسور کند. حاصل به نظر ما که جذاب شده است.»
بازتاب های این مصاحبه را می توانید + و + و + و + و + ببینید.