نابغه دیوانه

1-دیالوگی در آژانس شیشه ای وجود دارد که تا دیشب معنی آن را نفهمیده بودم. جایی که یکی از گروگان های حاج کاظم می گوید: «با همین اشکاشون ما رو به کشتن می دن». دیشب وقتی احمدی نژاد برای کفش نداشتن بچه ای بغض کرد و گفت حاضر بوده جانش را بدهد که آن بچه از فلاکت بیرون بیاید، و بعد از ساعتی بنزین را 400 درصد گران کرد، فهمیدم منظور گروگان حاج کاظم چه بود.

2-یادداشت حسین شریعتمداری در کیهان و علی زاکانی در پنجره، شکی باقی نمی گذارد که برکناری متکی از وزارت امور خارجه، بدون هماهنگی و اطلاع رهبری بوده.

3-برکناری متکی و انتصاب صالحی در آستانه تعطیلات تاسوعا و عاشورا و حذف سوبسید انرژی بلافاصله بعد از تعطیلات، یک پیغام مشخص برای حاکمیت و مجموع حامیان قدرتمند احمدی نژاد دارد؛ شما مجبورید از این دولت حمایت کنید وگرنه تبعات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی تصمیمات دولت دامن همه را خواهد گرفت.

4-این محاسبه از نبوغ طراحانش خبر می دهد اما این نوابغ در معادلات قدرت، خودشان را به اشتباه خیلی محکم و ریشه دار و با پشتوانه فرض کرده اند. همین دیوانگی و توهم قدرت، احتمالا آغاز دوران افول باشد. به نظر پروژه اتمام احمدی و آلش کلید خورده است.

پیکر خورشید

دشت می بلعید کم کم، پیکر خورشید را

بر فراز نیزه می دیدم سر خورشید را

آسمان را گو تا بشوید با گلاب اشک ها

گیسوان خفته در خاکستر خورشید را

بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند

پیکر از بوریا عریان تر خورشید را

چشم های خفته در خون شفق را وا کنید

تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را

نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود

کاروان می برد نیم دیگر خورشید را

کاروان بود و گلوی زخمی زنگوله ها

ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را

آه اشترها چه غمگین و پریشان می روند

بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را

سعید بیابانکی

 

در حوالی عطش

تو کیستی که جهان تشنه زلالی توست

بهار عاطفه مرهون خشکسالی توست

شب زمانه که مقهور بامدادان باد

شکیب خاطرش از خون لایزالی توست

ز قصه عطشت چشم عالمی گریان

هزار چشمه جوشنده در حوالی توست

تو ماه من به کدامین ظلامه ات کشتند

که پشت پیر فلک تا ابد هلالی توست

ندید نقش تو را کس به حجم آینه ها

حکایت همه از صورت خیالی توست

چه عاشقی تو که در دفتر قصاید سرخ

هر آنچه خوانده دلم شاه بیت عالی توست

سزد که رایحه درد سازدم مدهوش

که باغ عشق به داغ شکسته بالی توست

فغان که وارث بانوی آب های جهان

تویی و تشنه یک قطره، مشک خالی توست

تو شهر عشقی و دروازه ات باغ بهشت

دل شکسته من یک تن از اهالی توست

بهمن صالحی

نامی چون کتیبه

داغ که داری امشب ای آسمان خاموش؟

داغ کدام خورشید، ای مادر سیه پوش

این سرخی شفق نیست، خون شقیقه کیست

که می چکد به رویت از گوش تا بناگوش

طشت زری ست خورشید، گلگون، لبالب از خون

تیغ که باز کرده ست خون از رگ سیاووش

این کشته کیست دیگر، ترکیب دب اصغر

تابوت کوچک کیست که می برند بر دوش

تا هر ستاره زخمی ست از عشق بر تن تو

از زخم های عشقت خون که می زند جوش؟

نامی که چون کتیبه ست بر سنگ روزگاران

یادش اگرچه خاموش، کی می شود فراموش؟

ماه مرا فرو برد، چاه محاق هشدار

ای قافله که افتاد بیرق ز دست چاووش

در قلعه که افتاد آتش که در افق ها

از پشت شعله و دود، پیداست برج و باروش

حسین منزوی

رقص عطش

قیام کن ای خورشید، در شبی که منم

که عرضه می شود از عشق، مطلبی که منم

برای قهر تو رگ های گردنم کافیست؟

بیا بزن و بگو نحنُ اقربی که منم

تو سر به نیزه ترین آفتاب تاریخی

و سربلندترین داغ، زینبی که منم

به نام علقمه دف را شهید خواهم کرد

به رسم رقص عطش، رسم مذهبی که منم

بچرخ تا بوزد باد در مسیر جنون

که آب تشنه شود بر همان لبی که منم

و آن حدیث خداوند عاشقان که تویی

و این حکایت یا ربُ و یا ربی که منم

به یال اسب تو حبل المتین گره خورده ست

به ریسمان تو بسته ست مرکبی که منم

الا مسیح من ای شمس کربلای غزل

بدم به شور خراسانی تبی که منم

حافظ ایمانی

آب روان سوخت

چو گفتم کربلا، جان جهان سوخت

نوشتم تشنگی آب روان سوخت

از آن صحرا که شد صحرای محشر

زمین آتش گرفت و آسمان سوخت

ز اصحاب فتوت در صف جنگ

سخن از دل چو آمد بر زبان سوخت

قیام نور و ظلمت بود آن روز

که جسم و جان پیدا و نهان سوخت

چه گفت آن نایی آتش­دم از نی

که هم نی نامه هم نی نامه خوان سوخت

من از شام غریبا چون بگویم

که آن شب تا سحر عمر زمان سوخت

چه گویم من ز سرهای بریده

که معنی برق خنجر شد، بیان سوخت

خزان در فصل گل­های بهشتی

هجوم آورد و باغ و باغبان سوخت

که زد آتش به بال خیمه عشق؟

چه دستی سرپناه کودکان سوخت؟

غروب غم رسید و لحظه کوچ

پرستو پر گشود و آشیان سوخت

تن زین العباد از آتش تب

چو مشعل در میان کاروان سوخت

شهاب تیر دشمن از کمان جست

کمان شد پشت چرخ و کهکشان سوخت

محمدخلیل جمالی

 

اجابت

نیزه را سرور من بستر راحت کردی

شام را غلغله صبح قیامت کردی

به لب تشنه­ ات آن روز اشارت می کرد

خاتمی را که در انگشت شهادت کردی

عقل می خواست بمانی به حرم، اما عشق

گفت بر نیزه بزن بوسه، اجابت کردی

بانک لبیک که حجاج به لب می آرند

آیه هایی ست که بر نیزه تلاوت کردی

اکبر و قاسم و عباس کجایند، کجا؟

عشق! چون این همه را بردی و غارت کردی؟

چیست در تو؟ همه امروز تو را می جویند

ای تن بی سر سرور، چه قیامت کردی

باز من ماندم و صد کوفه غریبی، هیهات

گرچه آزاد مرا تو ز اسارت کردی

محمدعلی عجمی شاعر تاجیک

 

بیرق سبز

نبّی ما محمد، گاه گاهی

به اقلیم یمن بودش نگاهی

نمی دانم در آن صحرا چه دیدی

کزو بودی خدا را می شنیدی

به هر گلشن گلی روید خدایی

در آن گل هست بوی آشنایی

به هر رنگی گل توحید روید

دهد بوی خدایی، تا که بوید؟

برو بو کن زمین کربلا را

کز آنجا بشنوی بوی خدا را

زمین کعبه هم چون کربلا نیست

که او آغشته با خون خدا نیست

اگر بستند بر اهل حرم آب

تو را اشک یتیمان کرد سیراب

نه از آب فرات است این نم تو

که گرید آسمان زین ماتم تو

تو را دیگر چه حاجت بر فرات است

که پیش اشک ما صد دجله مات است

چه زیورها که زیب سینه توست

چه گوهرها که در گنجینه توست

یکی یاقوت خون حلق اصغر

یکی نافه ز مشکین موی اکبر

کنار بیرق سبز نگونسار

فتاده دست عباس علمدار

درخشد چون ثریا در دل شب

چو مروارید غلطان، اشک زینب

تو در گنجینه داری گوشواره

به یاد گوش های پاره پاره

تن خاکی که در پایت نهان است

عزیزش دار کو آرام جان است

بگو ای خاک با خورشید گردون

میا از حجله گاه شرق بیرون

که اینجا روی نی خواهد درخشید

سری روشن تر از صد ماه و خورشید

که یک نی آفتاب روز محشر

بلند است از زمین، الله اکبر

سیدمحمد علی ریاضی

مدرس دیانت، مصدق سیاست

برای شماره یازدهم نسیم بیداری گزارشی درباره نمایندگان مجلس پس از مشروطه نوشتم با تیتر فرعی چگونه اندیشه پارلمان در جان ایرانیان نشست؟ که چنین آغاز می شود:

«تاریخ مهم است. اهمیت تاریخ صرفاً به این دلیل نیست که می­توانیم از گذشته بیاموزیم، بلکه به این دلیل است که حال و آینده به واسطه تداوم یک جامعه با گذشته پیوند دارند. گذشته انتخاب­های امروز و فردا را شکل می­دهد.» داگلاس نورث

بعد از ظهر یکشنبه سیزدهم مرداد، خبر رسید که مظفرالدین قجر، فرمان مشروطیت را امضا کرده، سفیران روس و انگلیس، پوزخندی زدند که این هم به سرنوشت همه دست­خط­های همایونی دچار می­شود. آن دو گمان نمی­بردند که چند صباح دیگر میوه مشروطه چنان مزاحم­شان می­شود که مجبور خواهند شد با توپ­ها یا کیف­های­شان، آن­را از اثر بیاندازند. این نوشته برای آن است که نشان دهد مجلس، در چه فرایندی شد خانه ملت.