نبّی ما محمد، گاه گاهی

به اقلیم یمن بودش نگاهی

نمی دانم در آن صحرا چه دیدی

کزو بودی خدا را می شنیدی

به هر گلشن گلی روید خدایی

در آن گل هست بوی آشنایی

به هر رنگی گل توحید روید

دهد بوی خدایی، تا که بوید؟

برو بو کن زمین کربلا را

کز آنجا بشنوی بوی خدا را

زمین کعبه هم چون کربلا نیست

که او آغشته با خون خدا نیست

اگر بستند بر اهل حرم آب

تو را اشک یتیمان کرد سیراب

نه از آب فرات است این نم تو

که گرید آسمان زین ماتم تو

تو را دیگر چه حاجت بر فرات است

که پیش اشک ما صد دجله مات است

چه زیورها که زیب سینه توست

چه گوهرها که در گنجینه توست

یکی یاقوت خون حلق اصغر

یکی نافه ز مشکین موی اکبر

کنار بیرق سبز نگونسار

فتاده دست عباس علمدار

درخشد چون ثریا در دل شب

چو مروارید غلطان، اشک زینب

تو در گنجینه داری گوشواره

به یاد گوش های پاره پاره

تن خاکی که در پایت نهان است

عزیزش دار کو آرام جان است

بگو ای خاک با خورشید گردون

میا از حجله گاه شرق بیرون

که اینجا روی نی خواهد درخشید

سری روشن تر از صد ماه و خورشید

که یک نی آفتاب روز محشر

بلند است از زمین، الله اکبر

سیدمحمد علی ریاضی