دمتون گرم

من‌ با جرأت‌ مدعی‌ هستم‌ كه‌ ملت‌ ایران‌ و توده‌ میلیونی‌ آن‌ در عصر حاضر بهتر از ملت‌ حجاز در عهد رسول‌الله ـ صلی‌الله علیه‌ و آله‌ ـ و كوفه‌ و عراق‌ در عهد امیرالمؤمنین‌ و حسین‌ بن‌ علی‌ ـ صلوات‌ الله و سلامه‌ علیهما ـ می‌باشند. آن‌ حجاز كه‌ در عهد رسول‌الله ـ صلی‌الله علیه‌ و آله‌ ـ مسلمانان‌ نیز اطاعت‌ از ایشان‌ نمی‌كردند و با بهانه‌هایی‌ به‌ جبهه‌ نمی‌رفتند، كه‌ خداوند تعالی‌ در سوره «توبه‌» با آیاتی‌ آنها را توبیخ‌ فرموده‌ و وعدة‌ عذاب‌ داده‌ است‌. و آنقدر به‌ ایشان‌ دروغ‌ بستند كه‌ به‌ حسب‌ نقل‌، در منبر به‌ آنان‌ نفرین‌ فرمودند. و آن‌ اهل‌ عراق‌ و كوفه‌ كه‌ با امیرالمؤمنین‌ آنقدر بدرفتاری‌ كردند و از اطاعتش‌ سر باز زدند كه‌ شكایات‌ آن‌ حضرت‌ از آنان‌ در كتب‌ نقل‌ و تاریخ‌ معروف‌ است‌. و آن‌ مسلمانان‌ عراق‌ و كوفه‌ كه‌ با سیدالشهدا ـ علیه‌السلام‌ ـ آن‌ شد كه‌ شد.

امام خمینی

یعنی چی می شه؟

خوف و رجا...

پیر و میر

من هیچوقت دانش آموز محبوبی نبودم، نه برای معلم ها و نه برای همکلاسانم. اما بهمن که می شد ورق برمیگشت، به دو دلیل محبوب می شدم؛ امکان آوردن پوستر و عکس و... و اجازه والدین برای ماندن و تزئین مدرسه. اما خب، احساس بیگاری دادن نداشتم. دهه فجر برای من هم خوب بود، کلاس ها کمتر جدی بود و همه برای آبرومند شدن برنامه های مدرسه تلاش می کردند. 22 بهمن هم راهپیمایی از آیین های خانوادگی بود. صبح روز 13 خرداد 68، وقتی از خواب بیدار شدم برای دیگران تعریف کردم که خواب دیدم عکس امام را می خواهم از دیوار بردارم و لوله کنم اما هر کاری می کنم عکس تا نمی شود.

همه این ها را گفتم که بگویم «امام» گفتن به آیت­الله خمینی در من سابقه خانوادگی دارد و جزئی از آرکی تایپ­هایم است اما علاقه و اعتقاد به او ربطی به این سبقه و خاطره و الگوی تربیتی ندارد. البته این هم به معنای نقدناپذیر بودن امام نیست. امام را هم مانند هر انسان دیگری می توان نقد کرد، به رفتارهایش، تصمیم هایش و سخنانش ان قلت داشت و در مواردی هم با او اختلاف داشت، عمیق عمیق.

مهندسی معکوس کنیم؛ سیدحسن خمینی آبرودار و عزیز است. بیشتر از آنکه مدعیان اصول برایش احترام قائل باشند، کسانی سیدحسن را بزرگ می دارند که در نظر همان مدعیان هیچ اعتقادی به خمینی ندارند. ما از رفتار سیدحسن، گفتار و کردارش در سال های گذشته، دریافته ایم که این روحانی جوان روشنفکر است؛ به آزادی اعتقاد دارد، برای انسان ها احترام قائل است و... همین او را نزد ما محبوب کرده است. به سید حسن هم می شود اعتراض داشت. برخی حرف هایش راقبول نکرد و با او اختلاف نظر داشت اما این اعتراض و اختلاف مانع آن احترام و اعتقاد نمی شود. پدرش هم همین ویژگی را داشت. می شود رفتار سیداحمد خمینی با آیت الله منتظری را اشتباه دانست، می شود به نحوه مدیریتش بر دفتر رهبر اعتراض داشت و... اما می شود معدود سخنانش پس از امام را خواند و دید او نیز با رفتارهایی که به نام پدرش می شد مشکل داشت. همین که بتوانی با کمی سکوت و مماشات بر مسند قدرت بنشینی و ننشینی، احترام برانگیز است.

موسوی برای نسلی که نه جنگ را لمس کرده بود و نه امام را، محبوب شد و محبوب ماند. محبوبیتی که پس از انتخابات دوچندان شد به یک دلیل؛ این مرد به حرفی که می زند اعتقاد دارد و پای آن ایستاده است. بیخود نبود نسلی که به ادعای همان مدعیان، نه همت و باکری را قبول داشت و نه خمینی را می شناخت، شعار بدهد: «خمینی کجایی؟ موسوی تنها شده» یا «بسیجی واقعی همت بود و باکری». با موسوی هم می شود مشکل داشت. اشتباهات کوچک و بزرگش را شمرد. مواضعش را غلط دانست یا عقایدش را اشتباه دانست اما این هم چیزی از احترام ما نسبت به او کم نمی کند.

نتیجه استنتاج مشخص است؛ می شود آیت الله خمینی را امام نخواند، می شود به فلان حرف و فلان تصمیم و فلان عملش معترض بود و حتی می شود اعتقادی به اعتقاداتش نداشت. او انقلابی را رهبری کرد، به قدرت رسید، اگر می خواست، با رضایت همه آن انقلابیون (و احتمالا به تشویق شان) می توانست قانون را و همه نهادهای دیگر را تعطیل کند و بشود همه کاره و بگوید با توجه به شرایط خطیر خودم کشور را اداره می کنم، هم به قانون اساسی هم به مجلس و هم به دولت اعتقاد داشت و نهادشان را شکل داد. در روزهایی که قاطبه مردم عکسش را در ماه می دیدند حاضر بود به قم برود و سیاست را به اهلش بسپارد. گرچه نشد، گرچه خیلی از اتفاقات خواسته و ناخواسته نگذاشت همه حرف های بنیانگذار جمهوری اسلامی عملی شود، گرچه خودش به تجربه دریافت مدینه فاضله ساختن به آسانی ممکن نیست و گرچه برخی رفتارهایش را نسل ما نمی تواند بفهمد یا حتی توجیه کند، اما همه این ها چیزی از احترام و علاقه ام به او کم نمی کند. او در نظرم بزرگ جلوه می کند چون مردانه بر سر حرفش ایستاد، چون به مردم اعتقاد داشت، چون آزادی را می فهمید و چون در مکتب آن پیر کسی چون میر تربیت می شود.   

به نام پدر

هشت سال گذشت؛ تازه از گمرک رسیده بودم شرکت. داشتم دست و صورتم را می شستم که موبایلم زنگ زد. عمه بود. کجایی؟ بیا بیمارستان. از آن موقعیت ها بود که ته دلت می دانی چه خبر است اما هی به خودت دروغ می گویی و خودت را دلداری می دهی که نه! این نیست. وقتی رسیدم زیپ کاور را کشیده بودند... 53 سال زندگی محمود نیلی احمدآبادی تمام شده بود.

***

از روزی که خبردار شدیم سرطان پدر لاعلاج است تا 7 بهمن، 6 ماه نکشید؛ هروله­ای دائمی بین بیمارستان شهدای تجریش، جرجانی، خاتم، آتیه و مرکز بهداشت صداوسیما. همزمان با طغیان های جوانی، استقلال تازه، طعم آزادی و دیوانگی های هولدن کالفیلدی. روزهای تلخی که مریضی پدر به اندازه توقیف روزنامه برایم سخت بود. روزهایی که پدر دیگر حوصله بحث نداشت و بعدتر دیگر تواناییش را و من دربه­در می­خواستم تازه یافته­هایم را به رخ بکشم...

حاج محمود، اصولگرا بود، دوآتشه. آن قدر حامی انقلاب و امام که درسش را نیمه کاره رها کرد و از هند به ایران آمد تا با انقلابیون همراه باشد. همین درس نخواندن او را از بسیاری از همکلاسانش عقب انداخت، محمود آخوندی و منوچهر متکی و... آن قدر اصولگرا بود که با محمدهاشمی در سازمان نسازد و مرخصی بدون حقوق بگیرد. آنقدر اصولگرا که حاضر نشد برای گرفتن ماشین دولتی، نه سال و نه ماه را ده سال ذکر کند. آنقدر اصولگرا که وقتی دید بنیاد مستضعفان هم بی دروپیکر است، مزرعه ای بخرد تا برای آنکه خودش کار کند. (بماند که جانباز محترمی! سر همان زمین سرش کلاه گذاشت).

پدر سال 74 حکم مدیرکلی صداوسیمای چهارمحال و بختیاری را از لاریجانی گرفت. دو سال بعد، جناح چپ قدرت گرفت و دعواهای چپ و راست بر سر صداوسیما بالا گرفت. همان روزها او نامه ای نوشت به لاریجانی که مدیران از همه جا رانده و مانده دستگاه های دیگر، باید به شرطی در سازمان پست بگیرند که کمی فرهنگ بفهمند و کمی از رسانه سردربیاورند. همان روزها عزت الله ضرغامی شد معاون امور شهرستان های سازمان.

سال 78، پدر شد مدیرکل مرکز سیستان. مدیر اصولگرای یکی از مراکز استانِ سازمانی که معاون مالی و اداری اش علی کردان بود، نه با اصلاح طلبان که با اصولگرایان مشکل پیدا کرد. متوجه اختلاسی در نصب فرستنده های سازمان شده بود، پیگیری کرده بود و فهمیده بود سرِ ماجرا جای دیگریست. ناگهان همه مدعیان اصول و اخلاق، متحد او را هدف قرار دادند... ثمره اش شد برکناری و خانه نشینی و مسافرکشی. روزی به یکی از مدیران کل سازمان گفتم یک مو از سر بابا کم بشود، من همه اسناد و مدارک را تحویل کمیته تحقیق و تفحص مجلس(ششم) می دهم.

دلیل علمی ندارد اما من مرگ پدرم را به این دلیل می دانم که باورهایش فروریخت. انتظار نداشت که علی کردان و عزت الله ضرغامی و که و که، که به صداقتشان ایمان داشت، او را به دلیل کشف و برخورد با چند دزد، گیرم گنده، بایکوت کنند و خانه نشین. توقع مزد نداشت اما انتظار برخورد را هم. آنجا احتمالا فهمید که پشت این ظواهر اصولی چه خبر است...

***

هنوز خودم درست نفهمیده بودم چه خبر است. هنوز نگذاشته بودم بغضم بترکد. مادر و خواهرها را راهی خانه کردم و خودم ماندم بیمارستان. فاجعه کم کم آمده و بعد از شش ماه، حالا راه نفسم را بسته بود. داشت بغضم می ترکید که تلفن زنگ زد؛ عزت الله ضرغامی دلداری ام می داد که پسرم، ما اعضای یک خانواده ایم و هر مشکلی داریم باید خودمان حل کنیم...

بابا، اصولگرا بود، حزب الهی. عقاید سیاسی مان با هم نمی خواند و تقریبا بحثی نبود که به دعوا و دلخوری ختم نشود. آن روزها نمی فهمیدم اما الان تمام قد به پدر، به اعتقادش، به ایمانش و به صداقتش احترام می گذارم. کاش یک جو از آن صداقت در وجود تمام مدعیان این روزها بود.

 

کاشفان فروتن فتنه!

در ادبیات ما واژه هایی وجود دارند که خیلی پیش پا افتاده و دستمالی شده اما واقعا پر معنی و عمیق اند. «بی چاره» از این دست واژه هاست؛ توصیف دقیقی برای بعضی آدم ها در بعضی موقعیت ها.

کوتوله ها خیلی بی چاره اند، از دروغگو و حسود و متوهم و کینه ای و بخیل هم بی چاره ترند. بی چاره اند چون تا ثریا هم که بروند، کوتاهند، هزار کتاب هم زیر پایشان بگذارند بازهم کوتوله اند.

کوتوله از هر فرصتی برای دیده شدن و به حساب آمدن استفاده می کند که اغلب هم فایده ندارد، اگر جایی می یابد از سر ترحم دیگران است که تلاش نافرجام و بی سرانجام او را می بینند. اما امان از روزی که دور دست کوتوله ها بیفتد؛ خدا را بنده نیستند. به در و دیوار می کوبند که نشان دهند این فرصت از سر لیاقت در اختیارشان قرار گرفته، می خواهند ثابت کنند که می فهمیدند و دیگران توطئه کرده بودند بر علیه شان و...

اراجیف زیر در شماره اول ارگان شورای فرهنگ عمومی(!) درج شده:

*در پی ظهور انقلاب اسلامی و تاسیس یک نظام سیاسی شیعی در کشور و با توجه به رسالتِ تاریخ ساز انقلاب اسلامی [به عنوان یک انقلاب طلیعه دار در عبور بشر امروز از ساحت سیطره غرب مدرن از حیث جهانی و عبور ایران از منجلاب غربزدگی تحقیرآمیزی که میراث نزدیک دو قرن سیطره استعماری بوده است از حیث داخلی] در جهت ایجاد «مدینه معنوی ولائی» در ایران و بسط تفکر اصیل اسلامی در سراسر جهان و بسترسازی جهت ظهور حضرت بقیه الله الاعظم و ایجاد تمدن اصیل اسلامی، نقش و وظیفه علمای اسلامی در امر نظریه پردازی و هدایت فکری جامعه و مدیران و سیاستمداران چند برابر شده است

*در بحث از نظام دانشگاهی کشور، خطر سیطره مشهورات علوم انسانی سکولاریستی در تقویت و تحکیم چتر ایدئولوژیک جریان سکولاریستِ فتنه گر و تهییج و بسیج و تجهیز تئوریک طبقه متوسط مدرن کشور برای تبدیل شدن به کارگزار و پیاده نظام امپریالیزم لیبرال به منظور حاکم کردن یک رژیم نئولیبرال-مستعمراتی وابسته به آمریکایِ مبتنی بر «استبداد پنهان و عوامفریبانه»ی تماما سکولاریست در ایران جدی بوده و هست.

*این حلقه بروکراتیک در پیوند با بخش مهمی از کلان سرمایه­دارانِ خصوصی یک طبقه کلان سرمایه­داری­ای را پدید آورد که به دلیل تمایلات مدرنیستی آن، صبغه سکولاریستی پیدا کرده و در نهایتا در هیات یک طبقه سرمایه­داری بزرگ سکولاریستِ تکنوکراتیک – بروکراتیک در فتنه سیاه 1388 و در جریان کودتا به دنبال سهم خواهی و فراتر از آن در دست گرفتن کامل قدرت سیاسی، حذف ولایت فقیه و اگر نشد، تضعیف شدید آن بوده است.

*بزرگترین نقطه ضعف امروز ما در جنگ نرم با دشمن اومانیست-لیبرال، وجود طیفی از مدیران فاقد بصیرت فاقد شجاعت و جسارت انقلابی، ناکارآمد، غافل از ابعاد و وجوه و شئون و انحاء و اشکال و انواعِ ظهور جنگ نرم و نیز غافل از تهاجم فرهنگیِ دشمن؛ در راس برخی از مراکز و نهادها و مجموعه­ها و سازمان­های فرهنگی و هنری و فکری و مطبوعاتی و دانشگاهی خودی است...

*حلقه کیان با ورود به مبادی معرفت­شناسانه و روش­شناسانه فهم دینی اساسا به فراسوی مرزهای گفتمان اسلام نابی قدم می نهاد که توسط امام خمینی (ره) تبیین گردیده بود.

*روشنفکران سکولار داعیه­دار نقدمحوری به جای اتخاذ دیسیپلینی یقین­آور و یقین­بخش، که رسالت یک علم اسلامی متقن است به شکی مدام پناه برده اند تا بتوانند غریزه ماجراجویی تفکراتشان را ارضاء کنند.

*انتخابات 22 خرداد 88 نشان داد که «نیروی سازمانی براندازی نرم» همچنان ناکارآمد و نامنسجم است، بنابراین لیبرال­ها به دنبال ساخت یک طبقه منسجم رفته اند و به دنبال نخودسیاه. این انتخابات، مرگ مدل کلاسیک کودتای مخملی را رقم زد و تکرار آن در ایران ناممکن است.

*نوبل ادبیات سال 2009 که مراسم برگزاری آن در شهریور 1388 و در اوج حوادث فتنه سبز پس از شکست «کودتای سبز ایران» برگزار شد، به «هرتا مولر» تعلق گرفت که همه آثار ادبی­اش در راستای تئوریزه ساختن کودتاهای مخملی است. پشت سر تبلیغ گسترده مولر در ایران، مدیا کاشیگر و مافیای ادبی سفارت فرانسه است.