هشت سال گذشت؛ تازه از گمرک رسیده بودم شرکت. داشتم دست و صورتم را می شستم که موبایلم زنگ زد. عمه بود. کجایی؟ بیا بیمارستان. از آن موقعیت ها بود که ته دلت می دانی چه خبر است اما هی به خودت دروغ می گویی و خودت را دلداری می دهی که نه! این نیست. وقتی رسیدم زیپ کاور را کشیده بودند... 53 سال زندگی محمود نیلی احمدآبادی تمام شده بود.

***

از روزی که خبردار شدیم سرطان پدر لاعلاج است تا 7 بهمن، 6 ماه نکشید؛ هروله­ای دائمی بین بیمارستان شهدای تجریش، جرجانی، خاتم، آتیه و مرکز بهداشت صداوسیما. همزمان با طغیان های جوانی، استقلال تازه، طعم آزادی و دیوانگی های هولدن کالفیلدی. روزهای تلخی که مریضی پدر به اندازه توقیف روزنامه برایم سخت بود. روزهایی که پدر دیگر حوصله بحث نداشت و بعدتر دیگر تواناییش را و من دربه­در می­خواستم تازه یافته­هایم را به رخ بکشم...

حاج محمود، اصولگرا بود، دوآتشه. آن قدر حامی انقلاب و امام که درسش را نیمه کاره رها کرد و از هند به ایران آمد تا با انقلابیون همراه باشد. همین درس نخواندن او را از بسیاری از همکلاسانش عقب انداخت، محمود آخوندی و منوچهر متکی و... آن قدر اصولگرا بود که با محمدهاشمی در سازمان نسازد و مرخصی بدون حقوق بگیرد. آنقدر اصولگرا که حاضر نشد برای گرفتن ماشین دولتی، نه سال و نه ماه را ده سال ذکر کند. آنقدر اصولگرا که وقتی دید بنیاد مستضعفان هم بی دروپیکر است، مزرعه ای بخرد تا برای آنکه خودش کار کند. (بماند که جانباز محترمی! سر همان زمین سرش کلاه گذاشت).

پدر سال 74 حکم مدیرکلی صداوسیمای چهارمحال و بختیاری را از لاریجانی گرفت. دو سال بعد، جناح چپ قدرت گرفت و دعواهای چپ و راست بر سر صداوسیما بالا گرفت. همان روزها او نامه ای نوشت به لاریجانی که مدیران از همه جا رانده و مانده دستگاه های دیگر، باید به شرطی در سازمان پست بگیرند که کمی فرهنگ بفهمند و کمی از رسانه سردربیاورند. همان روزها عزت الله ضرغامی شد معاون امور شهرستان های سازمان.

سال 78، پدر شد مدیرکل مرکز سیستان. مدیر اصولگرای یکی از مراکز استانِ سازمانی که معاون مالی و اداری اش علی کردان بود، نه با اصلاح طلبان که با اصولگرایان مشکل پیدا کرد. متوجه اختلاسی در نصب فرستنده های سازمان شده بود، پیگیری کرده بود و فهمیده بود سرِ ماجرا جای دیگریست. ناگهان همه مدعیان اصول و اخلاق، متحد او را هدف قرار دادند... ثمره اش شد برکناری و خانه نشینی و مسافرکشی. روزی به یکی از مدیران کل سازمان گفتم یک مو از سر بابا کم بشود، من همه اسناد و مدارک را تحویل کمیته تحقیق و تفحص مجلس(ششم) می دهم.

دلیل علمی ندارد اما من مرگ پدرم را به این دلیل می دانم که باورهایش فروریخت. انتظار نداشت که علی کردان و عزت الله ضرغامی و که و که، که به صداقتشان ایمان داشت، او را به دلیل کشف و برخورد با چند دزد، گیرم گنده، بایکوت کنند و خانه نشین. توقع مزد نداشت اما انتظار برخورد را هم. آنجا احتمالا فهمید که پشت این ظواهر اصولی چه خبر است...

***

هنوز خودم درست نفهمیده بودم چه خبر است. هنوز نگذاشته بودم بغضم بترکد. مادر و خواهرها را راهی خانه کردم و خودم ماندم بیمارستان. فاجعه کم کم آمده و بعد از شش ماه، حالا راه نفسم را بسته بود. داشت بغضم می ترکید که تلفن زنگ زد؛ عزت الله ضرغامی دلداری ام می داد که پسرم، ما اعضای یک خانواده ایم و هر مشکلی داریم باید خودمان حل کنیم...

بابا، اصولگرا بود، حزب الهی. عقاید سیاسی مان با هم نمی خواند و تقریبا بحثی نبود که به دعوا و دلخوری ختم نشود. آن روزها نمی فهمیدم اما الان تمام قد به پدر، به اعتقادش، به ایمانش و به صداقتش احترام می گذارم. کاش یک جو از آن صداقت در وجود تمام مدعیان این روزها بود.