آب روان سوخت
چو گفتم کربلا، جان جهان سوخت
نوشتم تشنگی آب روان سوخت
از آن صحرا که شد صحرای محشر
زمین آتش گرفت و آسمان سوخت
ز اصحاب فتوت در صف جنگ
سخن از دل چو آمد بر زبان سوخت
قیام نور و ظلمت بود آن روز
که جسم و جان پیدا و نهان سوخت
چه گفت آن نایی آتشدم از نی
که هم نی نامه هم نی نامه خوان سوخت
من از شام غریبا چون بگویم
که آن شب تا سحر عمر زمان سوخت
چه گویم من ز سرهای بریده
که معنی برق خنجر شد، بیان سوخت
خزان در فصل گلهای بهشتی
هجوم آورد و باغ و باغبان سوخت
که زد آتش به بال خیمه عشق؟
چه دستی سرپناه کودکان سوخت؟
غروب غم رسید و لحظه کوچ
پرستو پر گشود و آشیان سوخت
تن زین العباد از آتش تب
چو مشعل در میان کاروان سوخت
شهاب تیر دشمن از کمان جست
کمان شد پشت چرخ و کهکشان سوخت
محمدخلیل جمالی
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 15:38 توسط علی نیلی
|