یادداشتی برای مجله نگاه پنجشنبه، شماره 29، 27 مهر 91:

تهران را خواجه تاج دار به تخت گاه حکومتی تبدیل کرد و حتما نمی دانست که با این کارش، این شهر را به مرکز تحولات اجتماعی و اقتصادی و سیاسی ایران تبدیل می کند. شاه قاجار و اخلافش فقط شیوه جنگ آوری می دانستند و آئین سلحشوری و از اداره شهر هیچ نمی دانستند. این بود که چند دهه بعد، گردشگران اروپایی از مخروبه بودن مرکز سیاسی ایران تعجب می کردند. شاهان قاجار آمدند و رفتند تا نوبت به سلطان صاحب قران رسید اما ناصرالدین قجر هم تا به اروپا نرفت، فکری به حال شهر نکرد و وقتی هم که برق شهرهای ینگه دنیا چشم هایش را زد، اداره تهران را مانند اداره کشور خواست؛ بی حساب و شلخته با مردانی مصلوب الاختیار و گوش به فرمان.

ناصرالدین شاه که به تیر رضای کرمانی گرفتار شد، مظفرالدین بر تخت نشست. او هم می خواست به راه پدر برود اما شهر شلوغ شد و ندای «عدالت خانه» برخواست و بساط مشروطه خواهی پهن شد. مجلس شورای ملی شد مهمترین ثمره مبارزات سیاسی مردم. در دومین جلسه همین مجلس بود که سخن از «بلدیه» به میان آمد. وقتی نامه ای به مجلس آمد که از نمایندگان می-خواست راجع به مشکل کمبود گوشت تصمیم بگیرند، سعدالدوله گفت: «اين كارها كار مجلس نيست. در اين چند روزه نظامنامه خواهد رسيد و مجلس نمي تواند ديگر به اين كارها رسيدگى نمايد. فردا امر ذغال و ساير چیزها پيشنهاد خواهد شد و از ساير ولايات هم اين صداها و تظلمات خواهد رسيد.» اما سيدمحمد مجتهد پاسخ داد: «اگر انجمن عدليه و بلديه داشته باشيم، صحيح است و مجلس نبايد رسيدگى به اين جزئيات نمايد ولى فعلا كه داراى آن نيستيم چه بايد كرد؟ پس اينگونه اغتشاشات و تظلمات مردم چگونه بايد رسيدگى شود.» و بعد از مقداری بحث، قرار شد دولت «نظام نامه بلدیه» را برای تصویب به مجلس بفرستد. اداره شهر از همان روزها به سیاست گره زده شد و «رئیس بلدیه» و بعدتر «شهردار»، شدند از «رجال»؛ کسانی که یا سیاسی بودند و به این مسند نشستند، یا بر این صندلی تکیه زدند و سیاسی شدند. تا امروز، 57 نفر بر صندلی مدیر ارشد شهر نشسته اند، از 30 روز تا 3230 روز؛ کسانی که یا سیاسی بودند و به این مسند نشستند، یا بر این صندلی تکیه زدند و سیاسی شدند.

یکی از این رجال، سیدضیاءالدین طباطبایی بود. یار غارِ رضا قزاق که قرار بود روی سیاسی سکه کودتا باشد. پنجم اسفند 1299 حکم رئیس الوزرایی اش امضا شد و رضاخان شد سردار سپه. سیدضیاء کمیسیونی برای اداره شهر تشکیل داد و مدیر داخلی روزنامه اش، رعد را به ریاست اداره بلدیه انتخاب کرد. موسیو ایپکیان ارمنی قرار بود به نمایندگی از کودتاچیان، به مردم ثابت کند که دوره جدیدی آغاز شده است؛ پس خیابان های شهر را روشن کرد، تشکيلات بلدیه را سامان داد، استفاده از تابلوها و سردرهاي لاتين را ممنوع کرد، برای ورود بار به شهر عوارض وضع کرد، کودکان بي سرپرست را جمع کرد و مشروب فروشي ها را بست. اما دولت سیدضیاء مستعجل بود. 100 روز بعد، وقتی شاه به شریک سید شکایت برد و از اقداماتش شکایت کرد، رضاخان گفت: «امر بفرمائید، همین الان اعدامش می‌کنم.» چنین شد که دولت کودتا سقوط کرد و حکم رئیس الوزاریی به نام رضاخان امضا شد. سیدضیاء عازم اروپا شد و خرج سفر را از صندوق بلدیه برداشت: «روزي که مي‌خواستم تهران را ترک کنم، به خطّ خودم نوشتم که سرانه مملکت 25 هزار تومان به سيّدضياءالدين پاداش بدهد. من اين پول را برداشتم و گفتم: اگر خواستند آن را پس بگيرند، از محل درآمد و فروش مطبعه‌اي که در تهران داشتم، دريافت کنند. اما اين پول را پس نگرفتند».

رضاخان برای اداره شهر، یک نظامی را برگزید؛ سرتیپ بوذرجمهری که شاید تنها کسی باشد از اطرافیان رضاخان امروز و رضاشاه فردا که به دسیسه های او دچار نشد و به مرگ طبیعی درگذشت. کریم آقا ده سال تهران را اداره کرد و به دلیل کسالت از کار کناره گرفت. بعد از او سرهنگ فضل الله بهرامی شد شهردار تهران که نخستین کارخانه برق پایتخت یادگار اوست. کام شاه از این کارخانه آن قدر شیرین بود که وقتی متوجه گردوغبار در خیابان سپه شد و فهمید مسیر حرکتش را آب پاشی نکرده اند، تنها دستور برکناری شهردار را صادر کرد. شاه این بار به تیمسار حسین قلی هوشمند حکم داد. تیمسار جان خود را بر سر این کار -گذاشت؛ با سرپاس مختاری، رئیس شهربانی تهران بر سر تلف کردن سگ های ولگرد اطراف کاخ سلطنتی درگیر شد و تخم کین را در دل او کاشت. سکه مختاری هنوز پیش رضاخان اعتبار داشت که او را به شهردار تهران بدگمان کند. عاقبت به بهانه تمیز نبودن کاخ ها در مراسم عروسی محمدرضا و فوزیه، هوشمند به حبس رفت و تیفوس گرفت و مرد.

دیگر رجلی که بر صندلی شهردار تهران تکیه داد، میرزاقاسم تبریزی بود، مشهور به صوراسرافیل و سرمایه گذار روزنامه میرزا جهانگیر خان. او نمایندگی دور دوم و چهارم مجلس و کفالت وزارت کشور در کابینه سردار سپه را در کارنامه داشت و جمع آوری کوچه به کوچه زباله را پایه گذاشت. یکی هم مصطفی قلی خان رام بود که اداره تهران را برای یک ماه و در روزهای پس از دیکتاتور تجربه کرد ولی از ریاست بر اداره فلاحت در دو کابینه متین دفتری و فروغی، آن قدر سیاست آموخته بود که وقتی شایعه قحطی در تهران دهان به دهان گشت، چهل کامیون پر از آرد تدارک ببیند و در شهر بگرداند.

شهردار بعدی تهران، یک سیاست مدار تمام عیار و با سواد بود. دکتر سیدمحمد سجادی، تا قبل از آن که شهردار پایتخت شود، وزارت راه را در سه کابینه متین دفتری، منصورالملک و فروغی اداره کرد. فرزند آیت الله حاج میرزا یحیی در بدترین وضع ممکن اداره شهر را بر عهده گرفت؛ فقر و فلاکت و هجوم بیگانه و کمبود ارزاق فقط بخشی از مشکلات تهران بود. چند تدبیر به کار برد تا کمی از الام مردم بکاهد. از جمله کوپن نان را طراحی و اجرا کرد و 6 میدان عرضه خواروبار ساخت. بعد از 15 ماه از کار اداره شهر کناره گرفت و چندی بعد به جرم تمایلات «آلمانوفیلی» دستگیر شد اما محمدرضا به او اعتماد داشت و همین کافی بود تا وزارت خانه های بازرگانی، پیشه و هنر، اقتصاد، فرهنگ، دادگستری و دارایی را در کابینه های مختلف اداره کند. در دوران مصدق، او استاندار آذربایجان بود. همان روزهایی که کسی برای شاه تره خرد نمی کرد، سجادی مجسمه باشکوهی از پهلوی دوم ساخت و در میدان شهرداری نصب کرد. و تنها یک اشتباه کوچک او را از رسیدن به صندلی نخست وزیری محروم کرد؛ اعتماد به انگلیسی ها. آنان از سجادی خواسته بودند که فهرستی از دوستان و دشمنان انگلیس تهیه کند. اما این فهرست محرمانه در گرماگرم مبارزات سیاسی برای ملی شدن نفت منتشر شد و او را بی اعتبار ساخت. غبار کودتا که فرونشست و کار زاهدی که تمام شد، شاه سجادی را برای نخست وزیری درنظر گرفته بود اما از دوستانش پیغام گرفت که دل خوشی از تهیه کننده فهرست جنجالی ندارند و او از رسیدن به این سمت بازماند. گرچه باز هم وزارت کرد و سناتور شد و کفیل نخست وزیری. تا زمان انقلاب در کار سیاست بود و حتی به عضویت شورای خودساخته سلطنتی هم درآمد و فقط و فقط خویشاوندی های نسبی و سببی اش بود که مانع اعدامش پس از انقلاب شد.

اما از میان مدیران تهران، هیچ کس به اندازه عباسقلی خان گلشائیان در تاریخ معاصر ایران بدنام نیست؛ همه او را امضا کننده قراردادی می دانند که «اعتبار و حیثیت و شرف این ملت را به اجنبی فروخت»؛ قرارداد گس-گلشائیان. در وزارت مالیه، پله های ترقی را یکی یکی پیمود؛ از ریاست اداره رسومات به ریاست اداره مالیات هاى غیرمستقیم رسید و بعد مدیركل وزارت دارائى شد. در 1318، معاون اقتصادى این وزارتخانه و در نهایت وزیر شد. از اواخر 1322، فقط 5 ماه شهردار تهران بود و بعد استانداری فارس و آذربایجان رفت. سال 1327 در كابینه ساعد به عنوان وزیر دارائى مشغول به کار شد. در همین مسئولیت بود که قرارداد را امضا کرد و در واقع جرقه ملی شدن صنعت نفت را زد. از آن روز تا مرداد 32، هر کس می خواست از خیانت مثالی بیاورد، به قرارداد گس-گلشائیان اشاره می کرد، گرچه او عمل خود را نه خیانت که تنها راه ممکن برای حل مسئله امتیاز نفت می دانست. بعد از کودتا او به حیات سیاسی اش ادامه داد اما چند باری که از دولت انتقاد کرد، از چشم شاه افتاد و از فهرست مدیران جانشین حذف شد.

از  زمام داری گلشائیان در شهرداری تا ملی شدن نفت، 8 سالی گذشت و چند نفر دیگر به اداره شهر پرداختند. در دوره مصدق هم تهران دو شهردار به خود دید که یکی شان نصرت الله امینی بود؛ جوانی فاضل که حقوق خوانده بود و کمتر از 30 سال داشت که به قضاوت مشغول شد و در مدت کوتاهی ترقی کرد. از شیفتگان مصدق بود و به قول خودش «دلبستگی‌ با سیاست‌، در سال‌های‌ نخست‌ پس‌ از شهریور ۱۳۲۰ با کوشش‌ برای‌ انتخاب‌ دکتر مصدق‌ به‌ نمایندگی‌ مجلس‌ شورای‌ ملی‌ آغاز شد.» علاقه اش به مصدق و کاردانی اش، او را به گزینه مناسبی برای ریاست بازرسی نخست وزیری تبدیل کرد. بعد از حوادث خون بار 30 تیر، به عنوان شهردار تهران انتخاب شد و تا تیر 32 در این مقام ماند. بعد از کودتا هم وکالت مصدق را برعهده گرفت و تا مرگ پیرمرد، از معدود کسانی بود که اجازه ملاقات با وی را داشت. امینی پس از انقلاب برای چند ماه استاندار فارس شد و به اقوال متعدد، همان کسی است که از تخریب تخت جمشید ممانعت کرد.

جانشین نصرت الله امینی، سیدمحسن نصر بود که تا آذر 32 در این پست ماند. رفت و 8 سال بعد، در اردیبهشت 1340 و به پیشنهاد علی امینی، دوباره شهردار تهران شد. مانند نخست وزیر به اصلاحات اعتقاد داشت و برای همین وعده داد به مناطق جنوب شهر توجه بیشتری می کند، بساط مراکز فحشا و مشروب فروشی ها را برمی چیند و مقررات را دقیق اجرا می کند. در همین سال جایزه سلطنتی بهترین کتاب سال را برای تالیف «دانش و اخلاق» دریافت کرد اما دیکتاتور نه به دانش اهمیت می داد و نه به اخلاق. چند ماه بعد، موقعیت سیاسی امینی که تضعیف شد، نصر هم از کار برکنار شد. 

چندین شهردار دیگر آمدند و رفتند تا نوبت به غلامرضا نیک پی رسید؛ اصفهانی متمولی که به عضویت «کانون مترقی» درآمد و در ردیف دوستان صمیمی حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا قرار گرفت. کانون قرار بود نسل جدیدی از نخبگان ایرانی را برای اداره کشور تربیت کند و اعضایش، اکثرا مورد اعتماد آمریکایی ها بودند. وقتی منصور نخست وزیر شد، دوستش را به عنوان معاون انتخاب کرد. عمر منصور کوتاه بود اما نیک پی در همان پست ماند و شد یکی از همراهان همیشگی هویدا. هیچکس گمان نمی برد که او 13 سال در این پست بماند اما ماند و دوستانش را تا آنجا که خطر نداشت، نگه داشت. چنین بود که نیک پی را به وزارت آبادانی و مسکن فرستاد. در سال 48، هنگامی که زمزمه ترمیم کابینه بلند شد، همه از او به عنوان گزینه وزارت اقتصاد یاد می-کردند اما همراهی تا جایی که خطر نداشت، ممکن بود. هویدا او را از کابینه بیرون گذاشت اما با اشاره شاه، نیک پی شهردار تهران شد و 8 سال در این سمت ماند.

جواد شهرستانی جانشین او شد؛ شهرداری که با بازگشت امام، به مدرسه رفاه رفت و استعفای خود را تقدیم ایشان کرد. این کار خشم بختیار را برانگیخت اما شهرستانی را به نخستین شهردار انقلاب تبدیل کرد. استعفایش پذیرفته نشد و تا اسفند بر سر کار ماند.

داستان شهرداران سیاسی، پس از انقلاب هم ادامه یافت؛ به فهرست شهرداران تهران که نگاه کنید، کمتر نامی است که خبری سیاسی را برای تان تداعی نکند؛ از محمد توسلی و سیدرضا زواره ای و محمدنبی حبیبی گرفته تا مرتضی الویری و علی سعیدلو. این داستان اما از فصل غلامحسین کرباسچی اوج می گیرد. کرباسچی گم نام بود که به تهران آمد. در روزهای پس از جنگ و در حالی که پایتخت برای مسئولین غیرقابل تحمل شده بود. زمزمه های تغییر پایتخت در هیات دولت، باعث شد وزیر کشور، عبدالله نوری و شهردار، غلامحسین کرباسچی قول دهند چهره پایتخت را تغییر دهند. چندی بعد وزیر کشور از کار برکنار شد، اما شهردار ماند. در میانه های دهه 70، در صف یاران هاشمی رفسنجانی شکاف افتاد و حاصل اختلافات شد تولد «کارگزاران سازندگی ایران» که یکی از چهره های اصلی اش، کرباسچی بود. کارگزاران در اولین کارزار سیاسی خود موفقیتی چشم گیر به دست آورد و توانست چندین کرسی مجلس پنجم را به خود اختصاص دهد.

مهمترین نشریه تئوریک جناح چپ در آن زمان، تحلیلی ارائه کرد که در آن کارگزاران، «راست جدید» و انصار حزب الله، «چپ جدید» خوانده شده بودند و جالب آن بود که تا انتخابات ریاست جمهوری 76، فضای سیاسی کشور متاثر از مقابله این دو طیف بود و جالب تر آن که در آستانه انتخابات، چپ قدیم و راست جدید در اردوگاه خاتمی و راست قدیم و چپ جدید در اردوگاه ناطق نوری، به زورآزمایی مشغول بودند. کمی بعد از دوم خرداد، روزهای سخت شهردار آغاز شد؛ مخالفان همه سیاست های شهرداری، از شهرسازی و فروش تراکم گرفته تا ایجاد فرهنگ سرا و تاسیس روزنامه همشهری را به باد انتقاد گرفتند و کمی بعد سلسله گزارش-هایی چاپ کردند که از سوءاستفاده های کلان در شهرداری حکایت داشت. حمایت دولت جدید از شهردار هم به آتش اختلافات دامن زد و شهرداری تهران را به مرکز کشمکش های سیاسی بدل کرد. دستگیری شهردار تهران و چندین نفر از معاونان و شهرداران مناطق فصل دیگر این داستان را رقم زد. محاکمه اش توسط قاضی محسنی اژه ای از تلویزیون پخش شد و واژه تازه ای به ادبیات سیاسی ایران افزود: «اجازه دهید کلام منعقد شود.» کرباسچی به زندان رفت و کمی را در حبس گذراند تا با وساطت رئیس-جمهور آزاد شد. مدتی را در سکوت سپری کرد اما در آستانه انتخابات جنجالی 88، دوباره به صحنه آمد و در حالی که حزبش از یک کاندیدا حمایت می کرد، خود مسئول ستاد کاندیدای دیگری شد. کرباسچی هنوز هم در صحنه سیاسی فعال است و در تازه-ترین رویارویی، به مصاف محمدرضا باهنر، از چهره های مطرح جناح راست رفته است.

قصه ادامه یافت؛ دولت هفتم انتخابات شوراهای شهر را برگزار کرد تا یکی از اصول قانون اساسی را اجرا کند اما شرکای سیاسی دولت، اشتباه بزرگی مرتکب شدند؛ شورای شهر را سیاسی دیدند و سیاسی خواستند و چند تن از ژنرال هایشان را کاندیدای عضویت در پارلمان شهر کردند؛ عبدالله نوری و سعید حجاریان و محمد عطریان فر و ابراهیم اصغرزاده و... شهرداران منتخب شورا در آن روزهای پرکشمکش نتوانستند آن طور که باید و شاید تهران را اداره کنند و همین باعث شد که مردم با انتخابات شورای دوم قهر کنند. در یکی از کم حرف و حدیث ترین انتخابات های کشور، «آبادگران ایران اسلامی» توانستند بعد از چند سال قدرت را از جناح چپ پس بگیرند؛ به شورای شهر رفتند و محمود احمدی نژاد، از استانداران دولت هاشمی، را به عنوان شهردار انتخاب کردند. شهردار جدید تهران، به مدد همراهی های گسترده و یاری صداوسیما توانست کمی چهره شهر را بهبود دهد؛ خیابان ها را آسفالت کرد، با مردم دیدار حضوری ترتیب داد، وام ازدواج پرداخت، اقلام مورد نیاز هیات های مذهبی را تامین کرد و... «شهردار مردمی تهران» با همین اقدامات نامی برای خود دست و پا کرد و وارد کارزار انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری شد و در حالی که خوشبین ترین تحلیل گران هم احتمال موفقیت او را ضعیف می دانستند، سوم تیرماه 1384، به ریاست جمهوری انتخاب شد و از بهشت به پاستور رفت.

رقیب احمدی نژاد، محمدباقر قالیباف، فرمانده سابق نیروی انتظامی به شهرداری آمد و تا امروز عهده دار این سمت است و در این مدت هم، کم کشمکش سیاسی نداشته است با دولت.

 اینان و چند نام دیگر، پایتخت ایران را ساختند؛ شهری که بیشتر از معمار و شهرساز، سیاست مدار به خود دیده است. عجیب نیست که تهران چنین بی هویت است؛ این شهر گرته ایست از سیاست ورزی ایرانی...